سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط حسین | 

تصویر نقاشی شده‌ای از پارک و چند رهگذر و گربه و کلاغ

اواخر بهمن بود، خبری از سوز و سرما نبود. برف کمرنگی بالای کوه جا خوش کرده بود. درخت‌های بید مجنون جوانه زده بودند و به‌خوبی می‌شد حاله کمرنگی از سبز روشن را در اطراف شاخه‌ها دید. دماسنج خودرو حدود ۲۰ را نشان می‌داد، ساعت از ۴ عصر گذشته بود و برای پیاده‌روی به پارک بزرگی که در حدود شرقی محله بود رفته بودم.

وسط هفته بود و جمعیت کمی در پارک حضور داشت. سالخوردگان برای پیاده‌روی آمده بودند. چند نفری در کنار میز پینگ‌پُنگ بیشتر از بازی، مشغول هیاهو و کُری‌خوانی بودند. انگشت‌شمار خانواده‌ای هم با فرزند کوچکشان برای هواخوری سر زده بودند. در این بین، سگ‌هایی هم به چشم می‌خوردند که صاحب خود را برای پیاده‌روی روزانه به پارک کشانده بودند.

هدفون را در گوش‌هایم گذاشتم و برنامه اسپاتیفای را باز کردم. عجیب بود که بعد از قطعی اخیر و طولانی اینترنت، بدون مشکل کار می‌کرد. در بین پیشنهادها کمی بالا و پایین کردم، یک آلبوم از برترین آثار پاپ دهه ۱۹۹۰ به‌چشمم خورد، آن را پخش کردم و با سرعت متوسط به پیاده‌روی ادامه دادم. ضرب‌آهنگ خوبی داشت.

نباید خیلی سریع یا خیلی تند می‌رفتم. به پیشنهاد متخصص تغذیه، باید بدون استرس و با سرعت متوسط یک ساعتی پیاده می‌رفتم تا بدن قندها را بسوزاند و بعد وارد فاز چربی‌سوزی شود. ورزش مفرحی بود، مخصوصاً روزهایی که هوا خوب بود؛ آهنگی پخش می‌کردم یا پادکستی گوش می‌دادم و می‌رفتم و می‌رفتم و می‌رفتم تا یک ساعتم پر شود. برخی از روزها هم به‌جای گوش کردن به موسیقی، به دوست یا آشنایی زنگ می‌زدم.

در همین حین گربه‌ای که به سویی می‌دوید، نظرم را جلب کرد! دُمش بالا بود و در فرهنگ‌لغت گربه‌ای این یعنی از چیزی خوشحال یا هیجان‌زده بود. کمی جلوتر زنی با موهای خرمایی فرفری، ساک‌دستی پارچه‌ای قرمز رنگ در یک دست و قلاده‌ای در دست دیگر به‌سرعت به پیش می‌رفت؛ گویی خیلی عجله داشت. سگ کوچک و بامزه‌ای را برای پیاده‌روی آورده بود و هر از گاهی می‌ایستاد و کمی غذای خشک برای گربه‌ها می‌ریخت. گربه‌ها هم میو میو کنان دلی از عزا در می‌آوردند.

آن گربه با لکه‌های سیاه‌وسفید همچنان در پشت سر زن می‌دوید و اصلاً برای خوردن، هیچ درنگ نکرد. شاید می‌خواست چیزی به او بگوید، مثلا اینکه «مرا ببر به خونه‌تون...». دنبالشان روانه شدم. زن و دو جانور همراهش همین‌طور به پیش می‌رفتند. صحنه‌های بامزه‌ای خلق ‌می‌شد؛ چندتایی بچه گربه سر و کله‌شان پیدا شد، چندتا گربه دیگر هم برای هم شاخ‌و‌شانه کشیدند، اما در نهایت منصرف شدند چون وفور نعمت بی‌حد و شمار بود.

این سفره‌ی بی‌منت محدود به گربه‌ها نبود و گونه‌های جانوری دیگری را نیز اطعام می‌کرد. کمی آن‌سوتر، روی تابلوی قرمز و سفیدِ رنگ و رو رفته‌ی «ورود حیوانات ممنوع!» کلاغی نشسته بود و نزدیک به آن چندتای دیگری با پرهای سیاه مشغول خوش‌گذرانی با غذای گربه‌ها بودند. یک‌به‌یک دانه‌ها را از زمین برمی‌داشتند و قرچ و قوروچ با سر و صدا می‌خوردند و لابد در دلشان شُکر خدا می‌کردند، شاید هم به سبیل نداشته‌ی آن زن می‌خندیدند...

تهران، زمستان ۱۴۰۴

برچسب‌ها :

داستان کوتاه

مشخصات
یک مترجم زبان انگلیسی
موضوع‌ها
پیوندها
بایگانی
برچسب‌ها

کتاب‌ها